X
تبلیغات

نازلی بهار خنده زده...
گفتم: ز کجايی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان...نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه

متولد می شوی ،

با نامِ خدا ،

با نامِ پاکِ خدا ،

با نامِ بی بدیلِ عشق ....

و من آن سو تر ،

درختی می شوم ،

که سکوتِ ناخواسته ی ماه را ،

تعبیر می کند !

و واژه هایِ واژگونش را  ،

از بلندایِ بامِ تهران ،

به زیرِ پایت می ریزد.

 

(نازلی عسکری)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 4:55  توسط نازلی  | 

خدایا

به پاسِ باران،

که مادر پاکیهاست...

به پاسِ بید،

که سایه ی اقاقیهاست...

به پاسِ عشق،دوستت می دارم.

به پاسِ عشق دوستت می دارم.

هر روزتان نوروز،نوروزتان پیروز.

 

(نازلی عسکری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 19:51  توسط نازلی  | 

شهرِ تو آشوب می شود؟
حبابِ دلت ، می شکند؟
ماهیِ قرمزِ احساست،ذره ذره،جان می دهد؟
خُب...،
به دَرَک...!!!
کفش هایت را در بیاور،
واژه هایم خسته اند!
گوش کن...خوب گوش کن...،
می شنوی ؟
بهار نزدیک است،
و فصلِ عاشقی با خدایِ اطلسی ها، نزدیک تر...
اما بدان،
این بار، چه بخواهی،چه نخواهی،
رد پایِ سیاهِ تاریکت را،
از هر واژه ای،
از هر واژه ای،
پاک خواهم کرد!!!

(نازلی عسکری)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 17:8  توسط نازلی  | 

عزیز من ،
می گویی : آب از آب تکان نخورده است!
اما،کمی دقت کن!
روزهایِ من،
لاغر شده اند،
و شعرهایِ من ،
 اندوهگین!
و عشقهایِ تو،
هر روز،
رنگینِ رنگین!
و من،
هم چنان،
ساده،
عاشق،
شیفته،
به نامِ پاکِ خداوند،
قسم می خورم.
و به نامِ پاکِ خداوند،
عشق می ورزم.
و به نامِ پاکِ خداوند،
عشق می ورزم.

(نازلی عسکری)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 12:18  توسط نازلی  | 

http://mostafakhodaie.persiangig.com/image/IMG_4352.jpg

پرنده لانه اش را از دست داده بود!

و عشق،

آوازش را !

 

(نازلی عسکری)

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 17:8  توسط نازلی  | 

شعرهایم ،

عاجزند!

وقتی باران،

تو را طعنه می زند.

(نازلی عسکری)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1391ساعت 20:42  توسط نازلی  | 

خانه ،
پر از صداهایی بود،
که هرگز قد نمی کشیدند.
و سفره ها بی نان.
پدر بود.
مادر بود.
نور بود.
عشق بود.
حقیقت همین بود.
خوشبختی،
زیباتر از همیشه،
کمین کرده بود.
 
(نازلی عسکری)
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 16:36  توسط نازلی  | 

روزی روزگاری،

مردم با دست ،

بی قید و بندترین خواب زده شهر را،

 نشان می دادند.

اما،

خواب زده خواب نبود!

آشفته بود.

حیران بود.

مست بود.

خواب زده قیدها را بیرون ریخت.

بندها را رها کرد.

بارها را زمین گذاشت.

بند بند وجودش،

عشق بود و عشق بود و عشق.

خواب زده،

بی قید بود اما رها!

بی بند بود اما خالص!

بی بار بود اما سرشار!

 شاید،

 او بیدارترین خواب زده جهان بود.

 

 

 (نازلی عسکری)

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 16:2  توسط نازلی  | 

کدام قاعده؟

کدام قانون؟

می شکنند ،

خطهای موازی!

وقتی ،

تو را می خوانند!

 

(نازلی عسکری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 1:44  توسط نازلی  | 

 
نه!

هیچ کدام را نمی خواهم!

نه آن کفشهای اهنین را!

نه آن سپر و زره فولادین را!

همان یک کاسه کافی است!
 
همان کاسه بیرنگ مادربزرگ،
 
که هرگز صبرش،

لبریز نمی شد.

 
(نازلی عسکری)
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 1:38  توسط نازلی  | 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پر می کشن ستاره ها،

تازه می شن خاطره ها،

پا می ذارن تو قصه ها،

زنده می شن ترانه ها.

روزای خوب بارونی،

پنجره های شیروونی،

دلیل رفتن نمی شه!

آب و نون ما نمی شه!

من و تو باز ما می شیم،

شیدا و رسوا می شیم،

صدای گلها می شیم،

دلیل دلها می شیم.

شادی رو تقسیم می کنیم،

دلا رو تفهیم می کنیم،

تو ابرا بلوا می کنیم،

گلا رو شیدا می کنیم.

به قانونای ساختگی،

به دیوارای زندگی،

رنگای خوشگل می زنیم!

لگد به مشکل می زنیم!

پر می کشن ستاره ها،

تازه می شن خاطره ها،

پا می ذارن تو قصه ها،

زنده می شن ترانه ها !

 

(نازلی عسکری)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 11:44  توسط نازلی  | 

ستاره شو ، 

ستاره شو ،

شب

با نگاه تو ،

غریبه نیست!

********

نگاه سردت،

دلم را لرزاند!

تمام حجم بودنم،

قندیل بسته است !

********

(نازلی عسکری)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 11:43  توسط نازلی  | 

یک شب،یک تولد

اغاز شد،اواز شد.

یک شب،یک دوست

مشکوک شد،مطرود شد!

یک شب،یک شعر

صدا شد،دعا شد.

یک شب،یک دل

رها شد،جدا شد!

یک شب ،یک قلم

تدبیر شد،تقصیر شد.

یک شب ،یک خوب

تقسیر شد،تکفیر شد!

 

(نازلی عسکری)

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 1:50  توسط نازلی  | 

ستاره سوخت،

ستاره ساخت،

ستاره عاشق شد!

و زمین می رفت

تا بداند،

آبی ترین ستاره ی خدا،

در هجای عشق ،

رنگ باخته است !

 

(نازلی عسکری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 17:30  توسط نازلی  | 

ما

 سکوت سنگین را،

از شب،

ربوده بودیم!

*********

میلهای بافتنی ام را برداشته ام،

تا برای سکوت سنگینم،

فلسفه ای ببافم!

*********

(نازلی عسکری)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:33  توسط نازلی  | 

گل در زمستان

چه جنگ نابرابری دارند،

این سرما و این گرما !

گنجشکها می خوانند،

چلچله ها هم.

به گمانم،

بهار نزدیک است.

شاید،

فصلی از

واژه های گیج و سرگردان ،

در راه.

 

(نازلی عسکری)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 17:19  توسط نازلی  |